X

(✿◠‿◠) My Little Princess(◡‿◡✿)
✿آنیا جون✿
قالب وبلاگ

آنیای عزیزم

 

 

محبت را در پاکی نگاهت

 

 

 وصداقت را در وجود مهربانت معنی کرده ایم

 

 

و بدان که

 

 

زیباترین لحظه هایمان در کنار تو بودن است

 

 

 

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com

[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 10:09 ] [ مامان هانیه ]

اين پست مربوط ميشه به عادتها و كارهايي كه من دوست داشتم انجام بدم

نزديك اومدن مامان مي رفتم تو بالكن مي نشستم و مامانو صدا مي كردم


علاقه زيادي به این دارم که با کفشهای بزرگتر ها راه برم و همه کیفهای مامانمو بگیرم دستم و برم خریدنیشخند


٢٤ ساعته از مامان مي خواستم برام شنگول و منگول بخونه يا لالايي ( سنجاب لالا)


بازي با لپ تاپ و موبايل بابا كه جاي خود

 

بیرون ریختن کیف ماماننیشخند

 

رفتن به تي آ جه (تيراژه)

مرتب هم مي گفتم بيم تي آ جه. هم بوخوييم (بریم تیراژه غذا بخوریم )

 تيراژ ه فقط به رستورانش مي شناختم البته هايپر هم دوست داشتم.

يه روز رفتيم هايپر با ماماني و بابايي بعد رفتيم غذا بخوريم مامان كه نمي ذاشت من نوشابه بخورم بعد يكدفعه حمله كردم به نوشابه بابا و با ني نوشابه خوردم بعد از کلی مزه کردن گفتم به به


عكس العمل ها

ماماني و باباييتعجبقهقهه

مامان تعجب

باباتعجبخنده

آنيانیشخند

 

 خوندن شعر دغال پر (کلاغ پر)

ببعی میه ( میگه) به به

بعضی موقعه ها با هم قاطی می کردم

مامان: ببعی میگه

آنیا: پر

مامان :کلاغ

آنیا : بع بع

 خوردن سس قرمز 

تا ازم غافل می شن سس می خورم و بعد می رفتم دستامو می مالم به تلویزیون نیشخند

مامان عصبانی

بابالبخند

 

اگر کسی می خوابید زود می رفتم روی سرش می نشستم انقدر بازی می کردم که اون بیچاره احساس خفگی می کرد و مجبور بود که از خیر خوابش بگذره اگر هم بهم اعتراض می کرد

من مشغول تلفن

 

علاقه خواصی به رقص عربی دارم و بیشتر اوقات با عمه زهرا تمرین می کنم بعضی موقع ها بابام هم به ما ملحق می شه اینم بگم وقتی بابام می رقصه همه قهقهه می شن

 

دیدن  سوسن خانم

 

نقاشی با کامپیوتر

وقتی مامان بهم میگه بسه دیگه قیافه من این مدلی میشه

جدیدا علاقه خاصی به روسری دارم و هر جا می رم روسری سرم می کنم

مامان همش حرص می خوره

دوغ و چیسب (چیپس) خیلی دوست دارم

این کامیون عمو محسن برام خریده خیلی دوست دارم توش بشینم و  منو هل بدن

عاشق موزیک گوش دادنم

 

 

بازی کردن با عروسک مورد علاقم آقا شیره

حتی موقع غذا خوردن البته بهش غذا هم می دم

نماز خوندن با مامان بزرگ هم خیلی دوست دارم  همش می رم زیر چادرش و بازی می کنم

 

 قایم باشک بازی کردن با مامان و بابا البته با صدای بلند

میوه مورد علاقم خیار

از پنجره به بیرون نگاه کردن

می رفتم روی تخت مامان پشت پرده و به بیرون نگاه می کردم صدام هم در نمی یومد و مامان و بابا هم یک ساعت دنبال من می گشتن شیطان

 

وقتی بهم می گن آنیا سرم درد می کنه منم باهاشون هم دردی می کنم دستمو می ذارم روی سرم و می گم آی آی

وقتی بهم می گن آنیا بخند از ته دل براشون می خندم قهقهه

 

و از همه مهمتر  که اصلا حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم خوردن م ی م ی

و برام مهم نیست مامان در چه شرایطی هست وقتی بخوام باید بخورم معتاد شدم دیگه خجالت

اولین بار که اسممو درست گفتم  89/1/29 بود

قبلا وقتی اسممو می پرسدن می گفتم کی دا  با آییا   ولی دیگه درست گفتم

اولین بار که خوردم مفساک زدم (مسواک)   89/1/3  بود


یکسالگی
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 15:37 ] [ مامان هانیه ]

عروسكمقلب

نفسهام وابسته به نفسهاي توست

با هر نفسي كه ميكشي به زندگي من جوني تازه مي دي

وقتي با اون دستهاي كوچيكت منو ناز ميكني  وقتي با اون لباي كوچيكت منو مي بوسي  و وقتي با اون قلب بزرگت به من مي گي مامان دوستت دارم 

ديگه هيچي از خدا نمي خوام

ديگه خودمو فراموش مي كنم

و تمام زندگيم ميشه تو

هميشه از خدا بهترين ها برات مي خوام چون  لايق بهترين ها هستي

عزیزم همیشه بخند

وقتی می خندیدی دنیا زیباتر می شه

یکسالگی
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 13:22 ] [ مامان هانیه ]

بالاخره ماماني بعد از يك ماه برگشت

بگذريم كه من همش سراغشو مي گرفتم و وقتي مامان باهاش حرف مي زد خودمو به تلفن مي رسوندم و همچين باهاش حرف مي زدم و دستهامو تكون مي دادم انگار كه منو مي بينه

اينجا آماده شدم برم ببينمش

 

 

 

عقد عمه فاطمه

 من تو مراسم عقد عمه خيلي خانم بودم و اصلا مامانو اذيت نكردم تازه كلي هم رقصيدم

 

شب قبل از عقد

 

 

   گردش در يكي از روزهاي گرم مرداد

پارک لاله

 

پل

اینجا بعد از کلی خواهش و تمنا مامان که بیا پایین  بازی کن  بدو 

رضایت دادم و از کالسکه اومدم پایین و مشغول بازی شدم

 

يه روز هم رفتيم خونه عمه مامان

نوه اش اونجا بود اسمش حامد ٧ ماه از من بزرگتر باهم كلي بازي كرديم رفتم سوار ماشينش شدم و اصلا پايين نمي يومدم حامد هم اصلا به من نمي گفت ماشينمو مي خوام خيلي پسر خوبيهقلبقلب

 

 

پيكنيك در آخرين روزهاي تابستان

يك روز با ماماني و بابايي و خانواده بابا مه رفتيم لواسون به من كه خيلي خوش گذشت براي خودم حسابي بازي كردم ما معمولا روزهاي آخر تابستون حتما يه سري به لواسون يا فشم مي زنيم

اینجا هم مشخصه چرا قیافم اینطوریه   عصبانی   دارم تلاش می کنم سویشمو (سوئی شرتمو ) در بیارم

 

 

 پاييز مبارك مامان

 مامان ميگه پاييز خيلي دوست داره چون من بدنيا اومدمهوراهوراهورا

روز دختر و روز كودك مبارك

روز دختر كادوي بابا البته خودم انتخاب کردماز خود راضی

 

کادوی مامان 

كادوي عمه فاطمه

كادوي عمومحسن

اسم اینا رو گداشتم (گذاشتم) فلفلی و گلگلی  (قلقلی)

کادوی روز کودک مامان

کادوی بابا

بابا میگه این عکس شبیه منه نیشخند

 

یکسالگی
[ جمعه 1 آذر 1392 ] [ 13:23 ] [ مامان هانیه ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز قبلی


مسافرت
[ پنجشنبه 17 مرداد 1392 ] [ 18:24 ] [ مامان هانیه ]

بعد از مسافرت دوباره مامان رفت سركار ناراحت و من پيش ماماني مي بوندم ( مي موندم) . لبخند

 

 در يكي از روزهاي زيباي خرداد  ٨٩ منو مه (مهدي) و هاييه ( هانيه ) با هم رفتيم پارك ساعي

 

 

  من اصلا علاقه ندارم مامان و بابا صدا كنم دوست دارم به اسم صداشون كنم فقط زماني مامانو بابا مي گم كه كارم گير باشه نیشخند

 

مسافرت ماماني و اومدن عمه به خونه ما

ماماني اول تير رفت پيش خاله پريسا و يك ماه پيشش موند

تو اين مدت عمه فاطمه اومد خونه ما و مراقب من بود البته يه خبر هايي شد كه من خيلي ناراحت شدم ناراحتعمه فاطمه عروس شد من خيلي ناراحت شدم چون ديگه نمي تونستم مثل قبل با عمه بيرون برم و باهام بازي كنه از یه طرف هم خوشحال شدم چون عروس شده بودلبخند

البته دو هفته خونه ما بود و دو هفته ما رفتيم خونه مامان بزرگ تو اين مدت مشغول تداركات نامزدي عمه بودن كه من مريض شدم و سه روز پشت هم تب داشتمناراحت

 

پارک ارم -اولین بار که صورتمو رنگ کردم

یه روز با مامان بزرگ و عمو و عمه ها  و البته مه و هاییه رفتیم پارک ارم . من رفتم سوار قطار شدمهورا مامان فکر کرد که من بترسم ولی بابا گفت بذار بره اگر گریه کرد من می رم پیشش ولی من اصلا گریه نکردم و خیلی هم خوشم اومد .تازه وقتی تموم شد خیلی  آروم امدم پایین و رفتم پیش بابام.از خود راضی

بعد رفتیم یه غرفه و من برای اولیم بار صورتمو رنگ کردم

 

 

 

روزهای من با فاطمه

تو این مدت عمه فاطمه حسابی برای من سنگ تموم گذاشت و مرتب با من بازی می کرد

یک روز مامان بزرگ و عمه فاطمه منو بردن آرایشگاه و موهامو کوتاه کردن

عکس العمل بابا وقتی منو دید  تعجبعصبانی

آخه بابا دوست نداشت من موهامو کوتاه کنم و مامان بزرگ یواشکی منو برد

 

 

 

 

 

 

یکسالگی
[ سه شنبه 8 مرداد 1392 ] [ 6:24 ] [ مامان هانیه ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز قبلی


مسافرت
[ شنبه 29 تير 1392 ] [ 14:25 ] [ مامان هانیه ]

 

بعد از اینکه حال من خوب شد قرار بود با خاله پسی یا بریم مسافرت که نشد چون مامان نتونست مرخصی بگیره  بنابراین برنامه این شد که مهمونی های مختلف بریم

 

 

 

 

این جا قهر کردم نمی ذارم مامان عکس بگیرهقهر

 

 

 

یه روز بابا برام بلال خرید و بعدخوشمزه

 

 

 

 

 

تو این مدت عمو تورج (عموی مامان هانیه ) از آلمان اومد و من صاحب کلی سوغاتی شدم

اینجا آماده شدم برم دیدنش که طبق معمول با کلی گریه و زاری همراه بود و می خواستم لباسامو در بیارم 

دوست ندارم لباس تنم کنم این مامان هم که به زور لباس تنم می کردناراحت

 

 

 

 

 

دومین یلدا

 

 

اون روز مامان یکم زود از سر کار اومد منم پیش مامانی بودم 

مامان یه لباس خوشگل برام خرید لباس هنونه (هندونه ) من خیلی دوستش داشتم 

  اولین باری که مامان اجازه داد  دست به دوربین بزنم و خودم عکس بگیرم 

 

منم اولین عکسی که انداختم از لاس هام ( لاک هام ) بود 

 

 

 

 

 

  بعدش هم رفتم خونه مامان بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

یلدای پارسال  یادش بخیر

 

 

 

 

 

 

یک روز با مامان و بابا رفتیم مهمونی

تولد عمو محمد (بابای سپنتا) خیلی به من خوش گذشت من پا به پای مهمونا رقصیدم و اصلا کم نیاوردم

 

 

 

 

ساعت 1 - منو سپنتا در حال بازی

 

 

 

 

ساعت 2 - من دیگه خسته شدم و لا لا دارم  خمیازهو البته خیلی هم اصرار دارم این دنپایی های کوچولو پام باشه و به هیچ وجه حاضر نیستم در بیارمشون

 

 

 

شب خونشون موندیم  و فردا برگشتیم خونمون

 

 

 

 

ولنتاین 

  هدیه من به مامان و بابا

 

 

اینم هدیه مامان و بابا مهربونم به من 

 

 

 

 

 

یکسالگی
[ پنجشنبه 20 تير 1392 ] [ 22:27 ] [ مامان هانیه ]

دومين نوروز

 نوروز 1389

 

آنيا خانم با لباس عيدش سر سفره هستي ( هفت سين )

 

 

 

 

بعد از سال تحويل همش گريه میكردم مي خواستم مامان بغلم كنهگریه ولي مامان همش فيلم مي گرفت بعد ديدم اينطوري نمي شه كسي به من محل نمي ده نگرانبراي خودم يه سرگرمي پيدا كردم اونم روشن خاموش كردن چراغ بودشیطان

 

 

خيلي جالب بودهورا

مننیشخند

مامان و باباتعجب مشغول تلفن

 

قسمت بهترش  عيدي گرفتن بودهورا

 

 

روز بعد رفتيم خونه ماماني ماماني يه سفره هستي قشنگي انداخته بود ، سفره ما هم قشنگ بودا ولي مال ماماني بهتر بود چون تو سفره بخاطر من چراغ گذاشته بود لبخندهرچند مامان نذاشت دست بزنم ناراحت

 

 

 

 

روز دهم عید هم تولد مامان بود که بابا مهدی براش تولد گرفت

 

 

 

 

اینم کارهایی که من در روز اول عید انجام دادم

 

 

 

 ای بابا  هر جا می رم مامان با دوربینش میاد کلافه نمی ذاره با خیال راحت لباشکمو  بخورمخوشمزه

آخه تو لباشک خوردن من رقیب مامانمم زبان

 

 

بالاخره تموم شد خیلی خوشمزه بود  خوشمزه

 

 

پیاده روی سه نفره در یکی از روزهای عید

 

پارک جمشیدیه-فروردین 89

یک روز منو بابا و مامان به همراه مامانی و بابایی رفتیم پارک جمشیدیه من کلی بازی کردم لبخند

 

 

برای اولین بار پفک خوردم چشمک

 

 وقتی شب شد هوا یه خورده سرد شد و مامان زود لباس تنم کرد من نمی دونم مامان چطوری چند دست لباس جا می ده توی کیفش سوالمتفکر

 

 

 

باغ آنیا

 

مامانی یه باغ خیلی کوچولو درست کرده اسمشو گذاشته باغ آنیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

  

واکسن 18 ماهگی

 

در یکی از روزهای ماه اردیبهشت من و مامان و مامانی راهی خانه بهداشت شدیم برای زدن واکسن استرس 

 بعد از اینکه  واکسن 18 ماهگی زدم تا 2 روز نمی تونستم راه برم  روز اول که مامان مرخصی بود و من همش بغل مامان بودم و روز دوم همش بغل مامانی بودم 

 تو این مدت مامان و بابا داشتن مقدمات سفرمون آماده  می کردن  همه گفتن بعد ا برین 

مامان با دکتر من مشورت کرد و دکتر گفت عیبی نداره  و بدین ترتیب بعد از یک هفته ما راهی آنتالیا شدیم  لبخندهورا

 

 

یکسالگی
[ پنجشنبه 20 تير 1392 ] [ 13:26 ] [ مامان هانیه ]

يه روز مامان اسباب بازي هاي منو ريخت جلوي من تا من مثلا باهاشون بازي كنم و خودش خونه مرتب كنه هنوز پنج دقيقه نگذشته بود كه صداي گريه من بلند شد مامان بدو بدو اومد تو اتاقم ولي ديد من اونجا نيستم منو زير ميز ناهاري (ناهار خوري) با يكي از كشو هاي سبد سيب زميني و پياز پيدا كرد البته با دندون شكسته وقتي مامانم منو  ديد دوتايي با هم گريه كرديم و بعد ساكت شديم و مامان از خير خونه مرتب كردن گذشت و با هم بازي كرديم

 

 

 

   خاله سحر (دختر دايي مامان ) با دخترش ثريا از هلند اومدن ايران مدت كوتاهي پيش ما بودن ولي خيلي خوش گذشت خاله سحر براي من يه عالمه سوغاتي آورد كه فقط دو سه تايي عكس دارم

 

منو ثریا

 

 

 

 

 

 

 

یه روز منو ثريا داشتيم بازي مي كرديم بعد ثريا خسته شد و رفت سراغ كتاب رنگ آميزيش من هي مي رفتم كتابشو مي گرفتم نمي ذاشتم رنگ كنه آخه منم مي خواستم رنگ كنم ولي اون به من كتابشو نمي داد مامان وقتي ديد من انقدر به نقاشي علاقه دارم برام يه كتاب رنگ آميزي خريد

 

 

 

اینم اثر هنری من

 

 

 

 

يه روز رفتيم خونه مامان طلعت ( مامان بزرگ مامان هانيه) خاله سولماز (اون يكي دختر دايي مامان) با دخترش يلدا اومدن اونجا ،همه شام دعوت بودن بعد مامانم يه عكس از من و يلدا و ثريا انداخت وقتي ماماني عكسو ديد ياد عكس سه نفره اي  که مامان هانيه با دختردايي هاش وقتي كوچولو بودن انداخته بودن ، افتاد

 

 

 از راست به چپ : یلدا -آنیا -ثریا

 

 

از راست به چپ: خاله سولماز (مامان یلدا) -ماماه هانیه - خاله سحر(مامان ثریا)

 

اون شب خيلي خوش گذشت دو روز بعد خاله سحر و ثريا برگشتن هلند و من براي يادگاري براي ثريا يه باربي خوشگل با يه عالمه لباس خريدم

 

 

 

تو این یکی دو ماهه ما همش مهمون داشتیم و بهمون خیلی خوش گذشت 

خاله پسی یا (خاله پریسا خاله مامان هانیه) با پسرش سام  از آلمان اومدن ایران 

سام ٢ سال از من بزرگتره و به من می گفت کچل کوچولو  من با سام خیلی بازی کردم  خاله پس یا هم برای من خیلی سوغاتی آورد همه حسودیشون شده بود  متاسفانه عکسی ازش ندارم

 

 

 

 

یه روز منو بابایی و مامانی رفتیم بیرون بعد بابایی برای یه تاب خرید اولش خیلی استقبال کردم  و بعد اصلا حاضر نبودم بشینم

  

 

یه لپ تاپ بابا مهدی برام خرید که ٢٤ ساعته دستم بود روش عکس باربی داشت و همش آهنگ می خوند دیگه با این آهنگه  سرشونو بردم

 

 

 

 

می خواستیم با خاله پسی یا و سام و خاله همینه (خاله حمیده دوست خاله پریسا) بریم کیش که من متاسفانه مریض شدم  مامان هانیه به خاله گفت شما ها برید ولی خاله گفت عیبی نداره هفته بعد می ریم آنیا هم تا اون موقعه حالش خوب شده

 

 

 

 

 

یکسالگی
[ جمعه 24 خرداد 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان هانیه ]

 

یه مطلب از پست قبلی جا مونده بود که اینجا می ذارم و اونم روز دختر و روز کودک بود که از مامان و بابا  عمه فاطمه هدیه گرفتم

 

هدیه مامان و بابا (روز ذختر)

  

هدیه مامان و بابا (روز کودک)

من عاشق این کتابم  از همه میخوام که این کتابو برام بخونن مخصوصا صداها شو ،و البته سل الون (شنگول و منگول) مامانم روزی ٣٥ بار برام می خونه

 

 

هدیه عمه

 

  

 

روز بعد از تولدم مامان اولین کاری که انجام داد موهامو کوتاه کرد  البته چتری هامو

 من از این کارش خیلی استقبال کردم  اینم سندش

اینم آنیا بعد از غذا خوردن

 

روز تولدم مامان بزرگ و عمه فاطمه نبودن رفته بودن مشهد یک هفته بعد اومدن  هم کادودی تولد بهم دادن هم سوغاتی

کادوی مامان بزرگ یک کاپشن بود  و سوغاتیش سجاده و چادر نماز و عروسک نخودی بود


عمه فاطمه یه عروسک بزرگ برای تولدم و یه عروسک کوچولو  بعنوان سوغاتی  ازشون عکسی ندارم   ولی مامان عکس عروسک کوچولو ازتو اینترنت پیدا کرد

  

 

 

روز 17 آبان 88 تولد یسنا بود  منو مامان رفتیم تولد خیلی خوش گذشت البته من همش تو اتاق یسنا بودم و داشتم با توپش بازی می کردم من عاشق توپ هستم و از عروسکهایی که شبیه آدمیزاد هستند اصلا خوشم نمی یاد

اینم چند تا عکس از تولد

 

 

 یه روز رفتیم عروسی یکی از همکارای مامان من همش می دویدم زیر دامن عروس 

 مامانم هی منو بغل می کرد میاورد کنار باز من می دویدم  پیش عروس یا می رفتم رو پله ها  خلاصه مامانم از عروسی هیچی نفهمید همش دنبال من می دوید

 

 

 

یکسالگی
[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 13:28 ] [ مامان هانیه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عشق ما روز سه شنبه 1387/8/7 در بیمارستان پارسیان چشمای قشنگشو به این دنیا باز کرد و مامان و بابای مهربونشو غرق شادی کرد به پاس این هدیه آسمانی اسمش را آنیا به معنای عشق و محبت گذاشتیم
امکانات وب

لوگوی دخملی شکلک عزیز