(✿◠‿◠) My Little Princess(◡‿◡✿)

✿آنیا جون✿

آنیای عزیزم

 

 

محبت را در پاکی نگاهت

 

 

 وصداقت را در وجود مهربانت معنی کرده ایم

 

 

و بدان که

 

 

زیباترین لحظه هایمان در کنار تو بودن است

 

 

 

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com

خاطرات يكسالگي - قسمت آخر

اين پست مربوط ميشه به عادتها و كارهايي كه من دوست داشتم انجام بدم نزديك اومدن مامان مي رفتم تو بالكن مي نشستم و مامانو صدا مي كردم علاقه زيادي به این دارم که با کفشهای بزرگتر ها راه برم و همه کیفهای مامانمو بگیرم دستم و برم خرید ٢٤ ساعته از مامان مي خواستم برام شنگول و منگول بخونه يا لالايي ( سنجاب لالا) بازي با لپ تاپ و موبايل بابا كه جاي خود   بیرون ریختن کیف مامان   رفتن به تي آ جه (تيراژه) مرتب هم مي گفتم بيم تي آ جه. هم بوخوييم (بریم تیراژه غذا بخوریم )  تيراژ ه فقط به رستورانش مي شناختم البته هايپر هم دوست داشتم. يه...
2 آذر 1392

يكسالگي در يك نگاه

عروسكم نفسهام وابسته به نفسهاي توست با هر نفسي كه ميكشي به زندگي من جوني تازه مي دي وقتي با اون دستهاي كوچيكت منو ناز ميكني  وقتي با اون لباي كوچيكت منو مي بوسي  و وقتي با اون قلب بزرگت به من مي گي مامان دوستت دارم  ديگه هيچي از خدا نمي خوام ديگه خودمو فراموش مي كنم و تمام زندگيم ميشه تو هميشه از خدا بهترين ها برات مي خوام چون  لايق بهترين ها هستي عزیزم همیشه بخند وقتی می خندیدی دنیا زیباتر می شه ...
2 آذر 1392

خاطرات يكسالگي - قسمت ششم

بالاخره ماماني بعد از يك ماه برگشت بگذريم كه من همش سراغشو مي گرفتم و وقتي مامان باهاش حرف مي زد خودمو به تلفن مي رسوندم و همچين باهاش حرف مي زدم و دستهامو تكون مي دادم انگار كه منو مي بينه اينجا آماده شدم برم ببينمش       عقد عمه فاطمه  من تو مراسم عقد عمه خيلي خانم بودم و اصلا مامانو اذيت نكردم تازه كلي هم رقصيدم   شب قبل از عقد         گردش در يكي از روزهاي گرم مرداد پارک لاله   پل اینجا بعد از کلی خواهش و تمنا مامان که بیا پایین  بازی کن  بدو  رضایت دادم و از ...
1 آذر 1392

خاطرات يكسالگي - قسمت پنجم

بعد از مسافرت دوباره مامان رفت سركار  و من پيش ماماني مي بوندم ( مي موندم) .    در يكي از روزهاي زيباي خرداد  ٨٩ منو مه (مهدي) و هاييه ( هانيه ) با هم رفتيم پارك ساعي       من اصلا علاقه ندارم مامان و بابا صدا كنم دوست دارم به اسم صداشون كنم فقط زماني مامانو بابا مي گم كه كارم گير باشه   مسافرت ماماني و اومدن عمه به خونه ما ماماني اول تير رفت پيش خاله پريسا و يك ماه پيشش موند تو اين مدت عمه فاطمه اومد خونه ما و مراقب من بود البته يه خبر هايي شد كه من خيلي ناراحت شدم عمه فاطمه عروس شد من خيلي ناراحت شدم چون ديگ...
8 مرداد 1392

خاطرات يكسالگي - قسمت سوم

  بعد از اینکه حال من خوب شد قرار بود با خاله پسی یا بریم مسافرت که نشد چون مامان نتونست مرخصی بگیره  بنابراین برنامه این شد که مهمونی های مختلف بریم         این جا قهر کردم نمی ذارم مامان عکس بگیره       یه روز بابا برام بلال خرید و بعد           تو این مدت عمو تورج (عموی مامان هانیه ) از آلمان اومد و من صاحب کلی سوغاتی شدم اینجا آماده شدم برم دیدنش که طبق معمول با کلی گریه و زاری همراه بود و می خواستم لباسامو در بیارم  دوست ندارم لباس تنم کنم این مامان هم که به زور لباس تنم می کرد   ...
20 تير 1392

خاطرات یکسالگی - قسمت چهارم

دومين نوروز   نوروز 1389   آنيا خانم با لباس عيدش سر سفره ه ستي ( هفت سين )         بعد از سال تحويل همش گريه میكردم مي خواستم مامان بغلم كنه ولي مامان همش فيلم مي گرفت بعد ديدم اينطوري نمي شه كسي به من محل نمي ده براي خودم يه سرگرمي پيدا كردم اونم روشن خاموش كردن چراغ بود     خيلي جالب بود من مامان و بابا   قسمت بهترش  عيدي گرفتن بود     روز بعد رفتيم خونه ماماني ماماني يه سفره هستي قشنگي انداخته بود ، سفره ما هم قشنگ بودا ولي مال ماماني بهتر بود چون تو سفره بخاطر من چراغ گذاشته بود هرچند ماما...
20 تير 1392

خاطرات يكسالگي - قسمت دوم

يه روز مامان اسباب بازي هاي منو ريخت جلوي من تا من مثلا باهاشون بازي كنم و خودش خونه مرتب كنه هنوز پنج دقيقه نگذشته بود كه صداي گريه من بلند شد مامان بدو بدو اومد تو اتاقم ولي ديد من اونجا نيستم منو زير ميز ناهاري (ناهار خوري) با يكي از كشو هاي سبد سيب زميني و پياز پيدا كرد البته با دندون شكسته وقتي مامانم منو  ديد دوتايي با هم گريه كرديم و بعد ساكت شديم و مامان از خير خونه مرتب كردن گذشت و با هم بازي كرديم           خاله سحر (دختر دايي مامان ) با دخترش ثريا از هلند اومدن ايران مدت كوتاهي پيش ما بودن ولي خيلي خوش گذشت خاله سحر براي من يه عالمه سوغاتي آورد كه فقط دو سه تايي عكس د...
24 خرداد 1392

خاطرات يكسالگي - قسمت اول

  یه مطلب از پست قبلی جا مونده بود که اینجا می ذارم و اونم روز دختر و روز کودک بود که از مامان و بابا  عمه فاطمه  هدیه گرفتم   هدیه مامان و بابا (روز ذختر)    هدیه مامان و بابا (روز کودک) من عاشق این کتابم  از همه میخوام که این کتابو برام بخونن مخصوصا صداها شو ،و البته سل الون (شنگول و منگول) مامانم روزی ٣٥ بار برام می خونه     هدیه عمه        روز بعد از تولدم مامان اولین کاری که انجام داد موهامو کوتاه کرد  البته چتری هامو   من از این کارش خیلی استقبال کردم  اینم سندش ...
18 خرداد 1392